Saturday، June 28، 2008

علم بهتر است یا ثروت؟

وقتی که بین حماقت تحمیل شده و منطق قرار بگیری چه کار می کنی؟
البته که ثروت! منم اینجا میشینم و وقت تلف میکنم و میگم : "چشم!"
و بدین گونه زندگی شیرین می شود.

Monday، May 19، 2008

Homo - homo phobia

همش نشستيم و از شرايط بد ميگيم. از اينكه چرا اينقدر جامعه هوموفوب هست گله ميكنيم.
من ميخوام بگم بايد از خودمون گله كنيم. ما همجنسگرايان ايران، شرايط سختي داريم. اما خودمون اين شرايط رو براي هم ديگه سخت تر ميكنيم و تصويري كه از خودمون به مردم ارائه ميديم پر از هرزگي و خيانته!
پر از ندانم كار: تصورات نابالغ از روابط. جست و جوي بي پايان. كم تجربگي عاطفي. تجربه بيش از حد جنسي. روابط يك ماهه.

بايد توضيح بدم كه من با س.ك.س هيچ مشكلي ندارم؛ اما ما فقط اين جنبه روابط را ميبينيم. هيچ كس به هيچ چيز ژرفي نگاه نميكنه.

و به نظر من IRQO به جاي اينكه همش داد بزنه كه چرا حق ما رو خوردن، بايد به ما ياد بده كه Gay Life چي هست!
و دوباره توضيح ميدم كه من اصلا فكر نميكنم كه IRQO خيلي چيزي حاليش ميشه يا خيلي كارش درسته! فقط دستش در اشاعه افكار و اطلاعات بازتره.

Monday، February 25، 2008

مشكلات...تا خدا

من به دعا اعتقادي ندارم.
يعني وقتي يكي ميشينه مفتيح الجنان ميخونه يا صليب ميكشه واقعا درك نميكنم.

حرف نيچه كه ميگه خدا توسط انسان ايجاد شده و حالا مرده قابل قبول تر از خيلي چيزاست!
ميشه يكي به من بگه چرا آدما دعا ميكنن؟

Sunday، February 24، 2008

تهران شهر اخلاق...و باكره ها!

وقتي تو مشهد يه دختر 16 ساله باكرگي اش رو از دست ميده....
وقتي تو تهران - چهار راه وليعصر يكي تو گوشم زمزمه ميكنه: «دختراي 13 ساله نياوران»....

بعدش تو اتوبان كردستان ميبيني كه رو يه تابلوي تبليغاتي نوشته: «تهران شهر اخلاق»
اينجاست كه بايد گفت : «اداي تنگا رو در نيار!»

Sunday، February 17، 2008

جوابيه

يك كامنت خيلي جالب تو بلاگ قبل واسه پست خودفروشي گذاشته شده. اينجا بخونينش!

Saturday، February 16، 2008

روياي قبل از خواب

غلت ميزنم.
ذهنم پر از سوال و مغزم خالي از جواب.
پام زير پتو نيست...اي بابا! خوب سرده...
پام زير پتو هست.
خوب فردا رو تكرار نميكنم.
كاش پتوم بزرگتر بود...فردا كمتر سيگار ميكشم.
ماشين همسايه رو هم آتيش ميزنم كه دزدگيرش خفه بشه!
فردا بلاخره انجامش ميدم.

غلت ميزنم...اي خدا از دست اين پتو‍!

آغوش باز مرگ مهربان

و من گرفتار اين روابط انساني ميشوم خودخواسته.
و اين سياهي را تكرار ميكنيم.
و دروغ ها را...توجيه و نيرنگ...
و عصبيت را فراموش ميكنيم پشت افسانه هاي اميدبخش.

اي قهرمانان به پا خيزيد و سرنوشت شوم خود را ببنيد...مفري نيست.

و گرفتاريم...در اين سياهي پر از نور افسانه ها و مفري نيست.


Friday، February 15، 2008

واي كه چقدر خوش ميگذره!

اين دفعه اينجا تاريك نيست.
همه چيز واضح!
حقانيت كونتو پاره ميكنه!

بعد كه بشيني تماشا كني هيچي نميبيني.
اين زندگي...هي!

نورانيت لحظات تنهايي

نور كم...نور قرمز...صداي نفس تو و موسيقي...
نور كم مثل وقتي كه واسه اولين بهت گفتم...

و وقتي كه بهم گفتي...
وقتي اولين بار فهميدم خيانت يعني چي...

وقتي كه تحمل كردم و ادامه دادي...تمام نورها زرد بودن...مثل ساعت 11 شب تو اتوبان...
و ديگه نور قرمز...در فاصله ...بود و نبود...مثل يك پيمان خاك گرفته...مثل يك حماقت...

و ادامه ميديم...تو با اون...من تنها...

Thursday، February 14، 2008

و بلاخره چهارمين بلاگ من!

بلاگفا خيلي مزخرفه!